روانشناسی اجتماعی پروندههای پر سروصدا؛ چرا همه دربارهاش حرف میزنند؟
سلام، من مهدی اسماعیلتبار هستم. موضوعی که میخوام دربارهش صحبت کنم، خشونت جنسی و اتفاقیه که برای پژمان جمشیدی افتاد. به همین مناسبت میخوام تحلیلی داشته باشم که توش قضاوت و برچسب نباشه؛ نه طرف دختر رو بگیرم، نه طرف پسر رو. فقط از زاویه روانشناسی نگاه میکنم. من بیش از سی سال، نزدیک به چهل ساله که توی فضای نوشتن هستم و سه دهه کار سردبیری رسانه انجام دادم؛ بنابراین با نگاه بیطرفانه میخوام موضوع رو بررسی کنیم.
چرا باید بیطرف نگاه کنیم؟
وقتی درباره موضوعات حساسی مثل خشونت جنسی یا پروندههای پرحاشیه صحبت میکنیم، بیطرف بودن اهمیت زیادی پیدا میکنه. بیطرفی یعنی ما تلاش کنیم بدون سوگیری، بدون پیشداوری و بدون برچسبزدن به افراد، چرخه اتفاقات را بررسی کنیم. اگر از همان ابتدا طرف یکی از افراد را بگیریم، عملاً تحلیلمان ناقص میشود و نمیتوانیم همه ابعاد روانی و اجتماعی ماجرا را ببینیم.
بیطرف نگاه کردن کمک میکنه اثر روانی این اتفاقات را بهتر درک کنیم و بفهمیم چه چیزی روی ذهن مردم، رسانهها و حتی خود افراد درگیر تأثیر گذاشته. وقتی بیطرف باشیم، میتونیم خطاهای شناختی مثل «اثر هالهای» را راحتتر تشخیص بدیم و جلوی قضاوتهای عجولانه را بگیریم. این نگاه باعث میشه هم به عدالت نزدیکتر بشیم و هم از نظر روانی سالمتر بمونیم، چون ذهنمان درگیر تعصب و پیشفرضهای غلط نمیشه. در نهایت، بیطرفی به ما کمک میکنه هم فرد، هم جامعه و هم روند قانونی را دقیقتر و منصفانهتر ببینیم.
نقش قوه قضاییه و اطلاعرسانی اولیه
چند هفته از ماجرا گذشته. اگر برگردیم عقب، میبینیم این فرایند چه نکتههایی داشته. اول اینکه خبر مربوط به پژمان جمشیدی رو خود خبرگزاری قوه قضاییه منتشر کرد. به نظر من این کار اشتباه بود. چرا؟ چون طبق قانون تا وقتی حکمی صادر نشده، نباید اطلاعرسانی بشه. حالا اینکه بگن یک بازیگر مرد تجاوز به عنف داشته و بازداشت شده، خب ما صدها بازیگر داریم؛ نصفشون زن هستن، نصفشون مرد. از بین اونها خیلیها سن بالاتری دارن. حالا از اون جمع، کدوم؟ دو هفته قبل یه تهیهکننده سریالی گفته بود عکس این بازیگر رو گرفتن و توضیح داده بود چرا عکسش روی بیلبوردها نیست. به نظرم این کار قوه قضاییه درست نبود. هرچند بعد خودشون فهمیدن اشتباه بوده و روند بازداشت تغییر کرد.
تناقضهای روند بازداشت و آزادی
اما نکته دیگه اینه: بدترین حالت اینه که یه نفر شکایت بشه، مستقیم بره کلانتری، نه دادسرا، بعد قاضی حکم بده که پاسپورتش رو بگیرن و بفرستن زندان کنار قاتلها و متجاوزها. حکمش هم میتونه حتی اعدام باشه. من نمیگم این درست یا غلطه، یا پژمان جمشیدی این کار رو کرده یا نکرده. فقط چرخه کارهایی که اتفاق افتاده رو توضیح میدم.
اول حکومت رو میگم، بعد میرسم به مردم. چون باورم اینه تراپیست کارش شوخی و جوک نیست؛ مثل دندانپزشکی که درد رو درمان میکنه، تحلیل این مسائل هم درد داره. بعد در تجدیدنظر چی میشه؟ میگن آقای جمشیدی اشتباه شده، بیا بیرون از زندان، از بند مخصوص قاتلها و متجاوزها آزاد شو، وثیقه بذار، بعد هم میتونی از کشور خارج بشی. حالا اینکه پژمان رفته کانادا و برگشته یعنی خودش میگه خطایی نکرده. این روی ذهن ما اثر میذاره.
پس دقت کنید: اطلاعرسانی اولیه، فرستادن به زندان قزلحصار، همجواری با قاتل و متجاوز، بعد آزادی، بعد امکان خروج از کشور با وثیقه… اینها با هم جور درنمیاد.
خطای شناختی و اثر هالهای
حالا برای ما مخاطب و بیننده چه اتفاقی میافته؟ یکی از مهمترین چیزها «اثر هالهای» هست که روی قضاوتهامون تأثیر میذاره. این یه خطای شناختیه. ما سوگیری داریم. مثلاً اگر یه آدم خوشتیپ باشه، فکر میکنیم نمیتونه آدم بکشه. اگر فوتبالیست یا بازیگر مشهوری باشه، فکر میکنیم هیچ خطایی نمیکنه. اگر مهربون و خوشگل و باهوش باشه، پس حتماً آدم خوبی هم هست. این نتیجهگیریها ناشی از تصویرهای ذهنی قبلی ماست. به این میگن «اثر هالهای»؛ یه تله تحلیلی که خیلی وقتها درگیرش میشیم.
کلیشههایی مثل: «خانمها همیشه مظلومن»، «خانمها رانندگی بلد نیستن»، «مردها همیشه متجاوزن»، «آدمهای سینمایی همه بیاخلاقن»… اینها تصویرهای ذهنی هستن که باعث خطای شناختی میشن. حداقلش اینه که همه شواهد رو بررسی کنیم تا درگیر این تله نشیم.
این خطای هالهای ممکنه برای هر کسی پیش بیاد. قهرمان و ضدقهرمان شدن خیلی راحت اتفاق میافته. یه نفر ممکنه یه روز قهرمان باشه و روز دیگه ضدقهرمان. افکار عمومی توی شبکههای اجتماعی میتونه خیلی سریع یه نفر رو مظلوم یا ظالم کنه.
یه فیلم دیدم درباره هواپیماربایی. رسانهها طوری نشون دادن که محافظ پرواز که خودش الکلی بود این کار رو کرده. اما وقتی هواپیما نشست، معلوم شد این اتفاق ربطی به اون نداشته و بخشی از نقشه هواپیماربایان بوده. اینکه جای ظالم و مظلوم عوض بشه، موضوع مهمیه.
به نظرم الان توی شبکههای اجتماعی اتفاق مشابهی در حال رخ دادنه. اما در موضوع تجاوز باید چند نکته گفت.

روایتهای شخصی و چالشهای افشاگری
یکی مثل آقای مجتبی شکوری جلوی دوربین گفت در کودکی قربانی خشونت جنسی بوده. این کار، هرچند شجاعانهست، اما میتونه عزت نفس فرد رو نابود کنه و حتی باعث بشه آدمهای دیگه دوباره زخمهای قدیمیشون باز بشه. یکی از نعمتهای خدا فراموشیه.
به نظرم موضوعات خصوصی مثل تجاوز رو فقط باید در سه–چهار جا گفت: یک، به خدا؛ دو، به قاضی پرونده؛ سه، به تراپیست. گفتنش توی رسانه یا حتی به روحانی مسجد محله چه فایدهای داره؟ به خاله و عمو و عمه هم که هیچ.
این شکل گفتن آقای شکوری به نظرم اشکال داشت. مثل استفاده از داستان شخصی و زندگی زناشویی و مهاجرت که پیامدهای بدی داره.
حالت دیگه جنبش «میتو» و گفتن توی رسانههاست. این هیچ ارزش قضایی نداره. در داستان آقای جمشیدی هیچکدوم اینها نبود. یه خانم شکایت کرده؛ ممکنه حق با اون باشه یا نباشه. اما خطر این بود که قوه قضاییه اطلاعرسانی کرد.
راه درست اینه که ترکیبی باشه: تراپیست، حقوقدان یا قاضی، و در نهایت خودِ خدا. آدم باید بتونه با خودش کنار بیاد و مسئله رو حل کنه.
تغییر نسل و نقش شبکههای اجتماعی
دخترهای جوان زیاد هستن، از بچههای خودم تا همکارها. این رو تصور نکنن که من یکطرفه میگم. نسل تغییر کرده، حساسیتها بالاست، فرهنگ افشاگری بیشتر شده، کنشگری اجتماعی زیاد شده. ما فیلم میبینیم و باور میکنیم. باید به نسخه جدیدی در مورد خشونتهای جنسی برسیم. کاری که توی شبکههای اجتماعی میشه و قوه قضاییه ناخواسته درگیرش شد، اشتباهه. بدون اثبات نمیشه چیزی گفت.
نقش تراپیست در بازسازی روانی
برای کنار اومدن با خاطرات تلخ باید از تراپیست کمک گرفت. چند روز میگذره و مردم درگیر یه خبر بد میشن. این چالش روی ذهن و روان مردم اثر میذاره. ما قربانی فیلم و پست و محتوا میشیم. خیلی باید توضیح داد که گول نخوریم و درگیر نشیم. محتوا ممکنه خوب ساخته بشه، اما فهم تراپی نداره. نه آقای جمشیدی پسرخاله منه، نه اون دختر رو میشناسم. اما موضوع تجاوز موضوعی خیلی ناراحتکنندهست.
باید دقت کنیم که با خبرهای منفی روان خودمون رو تخریب نکنیم. ذهنمون درگیر نشه و تصویر ذهنیمون به خاطر خطای اثر هالهای مخدوش نشه. ممکنه من بازیگر خوبی باشم، روانشناس خوبی باشم، اما پدر خوبی نباشم.
مراقب خودتون باشید. دوستون دارم. امیدوارم حال دلتون خوب باشه و عاقبتبهخیر بشید.